سایه

جستجو

مطالب سایت

دوشنبه 9 آذر 1394 ساعت 08:40 ق.ظ | نویسنده: زینب ناب | نظرات

تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی

دو روز پیش تولدم بود. 7 آذر ماه 67.
همسرم اومد جلوی دانشگاه و بعد با هم رفتیم گردش. با هم شام خوردیم و کلی درباره آینده زندگیمون حرف زدیم. رفتیم خواجوی کرمانی و دروازه قرآن. اون بالا روی صندلی ها توی اون هوای سرد نشستیم و با هم حرف زدیم. خیلی عالی بود. دیروز عصر اما نوبت زهرا بود. زهرا اومد خونمون. مثل همیشه با یه عالمه کادو. ی دونه اودکلن خیلی لطیف (که قبلا با هم رفته بودیم خریده بودیمش) با ی دونه بافت خیلی زیبا و ظریف به زنگ آبی که سوغات خواهر زهرا از ترکیه بود (زهرا اونو هدیه داد به من) و... شال زیبای بارانم... شال زیبای زهرا... بی نظیر بود. ی لحظه زمان متوقف شد. حس کردم باران اون جاست داره ما رو تماشا می کنه. زهرا زحمتش رو کشیده بود. اون نقطه ای که باران بافته بود، ی گره زده بود... دستهای مهربون باران و زهرا برای من بافته بودند و چه چیزی با ارزش تر از این؟ امسال زیباترین تولدم بود... واقعا زیباترین تولدم بود... حالم خیلی خوبه... خیلی خوب... خدای مهربونم ازت ممنونم. بخاطر همه چیز... نمی دونم من لیاقت این آرامش رو دارم واقعا؟ تو به لطف خودت به من فرصت دادی.... ازت ممنونم که آدم هایی رو از اون سمت دنیا به کمک من فرستادی... ازت ممنونم که زهرا اومد توی زندگیم... کمکم کن بتونم ذره ای از محبت هاشو جبران کنم. خدای خوبم بخاطر باران، دکتر عطری، سامان کوچولو و سارا، سامان پدر عزیزم، تبسم، خواهرشون و ... زهرا ازت ممنونم. بخاطر ماردم، بخاطر روح بلند پدرم، بخاطر همسرم... بخاطر استعدادی که بهم دادی تا درس بخونم و کار کنم و روی پاهام بایستم... بخاطر خانوادم و خانواده همسرم که اینقدر با محبت هستند ازت ممنونم. بخاطر همه این سال ها... بخاطر هر چیزی که باعث شد من ارزش زندگی رو بفهمم ازت ممنونم....
راستی وسایلمو مرتب کردم. هر کدوم از وسایلی رو که توی این سالها داشته ام مرتب کردم تا به بهترین وجه ازشون نگهداری کنم... مثل بارانم... درست همون طور که تبسم گفته بود... نباید اسراف کنم... چوم خداوند اسراف کاران را دوست ندارد....
این هم شعری از مولانا که دست نوشته باران بود و به لطف سامان پدر عزیزم و زهرا و تبسم و دوستشون به دست من رسید

روزها فکر من این است و همه شب سخنم            که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

 ز کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود                          به کجا میروم آخر ننمایی وطنم

 مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا        یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم

 آنچه از عالم عِلوی است من آن می گویم             رخت خود باز بر آنم که همانجا فکنم

 مرغ باغ ملکوتم نِیم از عالم خاک                      چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

 کیست آن گوش که او می شنود آوازم                 یا کدام است سخن می کند اندر دهنم

 کیست در دیده که از دیده برون می نگرد             یا چه جان است نگویی که منش پیرهنم

 تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی                     یک دم آرام نگیرم نفسی دم نزنم

 می وصلم بچشان تا در زندان ابد                      به یکی عربده مستانه به هم درشکنم

 من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم          آنکه آورد مرا باز برد تا وطنم

 تو مپندار که من شعر به خود می گویم              تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم

شمس تبریز اگر روی بمن ننمایی              والله این قالب مردار بهم درشکنم

درباره سایت

ــــــــــــ زینب ناب ــــــــــــ

آخرین عناوین

شنبه 5 اسفند 1396
تغییر

چهارشنبه 25 بهمن 1396
روز عشق

چهارشنبه 24 آبان 1396
برای سومین بار اتفاق افتاد...

شنبه 6 آبان 1396
امضای قرارداد

چهارشنبه 26 مهر 1396
آغاز

دوشنبه 20 اردیبهشت 1395
پایان

چهارشنبه 15 اردیبهشت 1395
برای سایه....

دوشنبه 23 فروردین 1395
در زندگی زخمهایی هست...

شنبه 15 اسفند 1394
شب تاریک و انجام پیمان

چهارشنبه 14 بهمن 1394
صبح چهارشنبه زمستانی

شنبه 26 دی 1394
لینک وبلاگ زهرا

لیست کامل مطالب سایت

نویسندگان

آمار سایت

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

امکانات سایت