تبلیغات
سایه

سایه

جستجو

مطالب سایت

یکشنبه 16 اردیبهشت 1397 ساعت 01:52 ب.ظ | نویسنده: زینب ناب | نظرات

مثل یک عتیقه ی کهنه

از امروز دختر باید محکم و بی تفاوت باشی. بی تفاوت به دیگران. باید اینقدر سر به زیر و محکم باشی که هیچ توفانی نتونه ذره ای تو رو از جات تکون بده. تو از امروز باید از هر قید و بندی که تو رو از اهدافت دور می کنه، رها باشی. آزادی واقعی یعنی این. آزادی واقعی رهایی از قید و بندهاست. قید و بندهایی که تو رو از اهداف برتر زندگیت دور می کنند. آزادی، رهایی تو از خواسته های نفس هست به قیمت به دست آوردن ارزش های بالاتر. آزادی اون چیزی نیست که توی کوچه و خیابون ها جار می زنند آیدا. ده سال گذشته اما تو هنوز برای من همون آیدای پاک و معصوم هستی. ده سال گذشته اما هنوز من به غرورت افتخار می کنم. ده سال گذشته اما تو هنوز همون دختر نوجوانی هستی که رویای پرواز و رهایی داشت. رویاهای تو هنوز برای من مقدس هستند آیدا. ارزش های تو هنوز برای من پررنگ هستند و زمان مثل یک عتیقه ی کهنه، ارزششون رو بیشتر و بیشتر کرده. آروم باش آیدا. ما هنوز خیلی فرصت داریم. نترس. شجاع باش. اندیشه ی تو به تنهایی کوه ها رو فتح می کرد. باید خیلی محکم تر باشی. من این دست و پاها و چشم و گوش و عقل و زبانم رو در خدمت تو در میارم. تو فقط بخواه. بخواه که مغرور باشی و بلند پرواز. تو بخواه تا من هم باشم. خداوند همیشه مراقب ما بوده و هست. ما هر لحظه احساسش کردیم آیدا. توی همین اتفاقات بزرگ و کوچیک احساسش کردیم. من و تو خدا رو بی واسطه هم احساس کرده بودیم. به یاد بیار...

پنجشنبه 13 اردیبهشت 1397 ساعت 11:48 ق.ظ | نویسنده: زینب ناب | نظرات

امضای وکالت آزادی

امضا شد. خدایا صدهزار مرتبه شکرت. خدایا بهم توان بده و عزم من رو محکم کن برای ادامه ی راه. برای تموم کردن و آغاز یک راه تازه. توکل می کنم بر خودت.

سه شنبه 4 اردیبهشت 1397 ساعت 07:59 ق.ظ | نویسنده: زینب ناب | نظرات

اتفاق قابل بازگشت

اگه سه سال پیش، دقیقا سه سال پیش توی 4اردیبهشت یک اتفاق غیر قابل بازگشت افتاد، الان این اتفاق قابل بازگشت هست. تاریخ یک بار دیگه تکرار شده و تو دقیقا توی همون جایگاهی هستی که سه سال پیش دلت می خواست باشی. تو الان کاملا آزادی و این اتفاق قابل بازگشت هست. آیا تو شجاعتش رو داری؟ ده سال دیگه که بر می گردم به امروز چه احساسی پیدا می کنم نسبت به این دست نوشته ی امروزم. چه راحت بند ایمان و اعتماد تو گسست زینب. چه راحت همه چیز رو ازت گرفتند و حالا تو موندی و این تصمیم و بار سخت. من همه چیز رو توی خواب دیده بودم. خدا هم می دونست این بند سست ایمان و اعتماد من دیر یا زود از هم باز میشه. خدا می دونست که من توانش رو ندارم. نمی دونست؟ خدایا دستم به هیچ جا بند نیست جز به درگاه لطف و رحمت تو. دلم شکسته. مثل سه سال پیش. مثل 4 اردیبهشت... دستم رو بگیر. تو را بخاطر همین ماه عزیز و روزهایی که باید جشن و شادی باشه و اما توی دل من پر از غمه...

دوشنبه 3 اردیبهشت 1397 ساعت 01:40 ب.ظ | نویسنده: زینب ناب | نظرات

سیبی که حوا چید

امروز یک جایی خوندم که سیب چیدن حوا ظهور پدیده ی شگفت انگیز نافرمانی بود! اگر حوا می دونست که عاقبت نافرمانی چی هست باز هم این کار رو می کرد؟ یعنی نمی دونست و نافرمانی کرد؟ مثل دیروز... مثل دیروز که یا باید می ایستادم و عاقبت نافرمانی رو تماشا می کردم یا باید تسلیم می شدم. اصلا بخاطر همینه که من مسلمان شده ام.... خدایا منو ببخش. منو ببخش بخاطر نافرمانیم. اما منو امتحان نکن بیشتر از این. من تسلیم شدم چون راه دیگری نداشتم و ندارم. دلم خونه... دلم از این اتفاقات پر از خونه...

شنبه 1 اردیبهشت 1397 ساعت 10:57 ق.ظ | نویسنده: زینب ناب | نظرات

پرتو گذرنده

در این دنیای پست پر از فقر و مسکنت ، برای نخستین بار گمان کردم که در زندگی من یک شعاع آفتاب درخشید - اما افسوس، این شعاع آفتاب نبود، بلکه فقط یک پرتو گذرنده، یک ستارهء پرنده بود که بصورت یک زن یا فرشته بمن تجلی کرد و در روشنایی آن یک لحظه ، فقط یک ثانیه همهء بدبختیهای زندگی خودم را دیدم و بعظمت و شکوه آن پی بردم وبعد این پرتو در گرداب تاریکی که باید ناپدید بشود دوباره ناپدید شد-نه ، نتوانستم این پرتو گذرنده را برای خودم نگهدارم.

سه ماه - نه، دو ماه و چهار روز بود که پی او را گم کرده بودم، ولی یادگار چشم های جادویی یا شرارهء کشنده چشمهایش در زندگی من همیشه ماند -چطور می توانم او را فراموش بکنم که آنقدر وابسته بزندگی من است؟

نه، اسم او را هرگز نخواهم برد، چون دیگر او با آن اندام اثیری،باریک و مه آلود، با آن دو چشم درشت متعجب و درخشان که پشت آن زندگی من آهسته و دردناک می سوخت و میگداخت، او دیگر متعلق باین دنیای پست درنده نیس- نه، اسم او را نباید آلوده بچیزهای زمینی بکنم.

بعد از او من دیگر خودم را از جرگهء آدم ها، از جرگهء احمق ها و خوشبخت ها بکلی بیرون کشیدم و برای فراموشی بشراب و تریاک پناه بردم- زندگی من تمام روز میان چهار دیوار اتاقم می گذشت و می گذرد-سرتاسر زندگیم میان چهار دیوار گذشته است.

بوف کور- صادق هدایت

شنبه 1 اردیبهشت 1397 ساعت 10:39 ق.ظ | نویسنده: زینب ناب | نظرات

یک مساله ی چند متغیره

متغیر اول: جدا شدن
متغیر دوم: مصاحبه ی دکتری
متغیر سوم: کار
متغیر چهارم: مادر
متغیر پنجم: باران یا زهرا؟!
متغیر ششم: پول
متغیر هفتم: گذشته
این همون هفت خان هست دیگه؟! البته مساله ی هفت خان باید به ترتیب حل می شد. اینجا هر هفت مرحله تبدیل به یک مساله ی هفت متغیره شده اند. هفت تا مجهول و چند تا معلوم؟ خدای من... خدای من...

پنجشنبه 23 فروردین 1397 ساعت 08:38 ق.ظ | نویسنده: زینب ناب | نظرات

مبارزه

این روزها در حال مبارزه هستم. مبارزه با خودم. جنگی که ده سال پیش، دقیقا ده سال پیش باید آغاز می شد. خب نیومدم اینجا خودم رو سرزنش کنم بخاطر گذشته. در واقع درستش اینه که مبارزه نکنم. یعنی اینقدر اهدافی که الان دارم بخاطرشون با خودم می جنگم،باید درون من نهادینه بشوند که نیازی به مبارزه نباشه. یعنی این اهداف جزئی از شخصیت من باشند. ببینم شاید بتونم حداقل دهه سوم زندگیم رو درست زندگی کنم. در حال تدوین یک کتاب هستم و یک ماه دیگه هم آزمون زبان دارم. این ها رو برای مصاحبه دکتری لازم دارم. صبح ها زبان می خونم، عصرها به نوشتن و ترجمه و گردآوری مشغولم و شب ها... شب ها هم به مبارزه... خدایا کی تموم میشه این روزهای سخت؟ کی این مبارزه تموم میشه و من میتونم به شخصیتم اعتماد کنم؟ باز هم از تو کمک می خوام. مثل همیشه.

سه شنبه 14 فروردین 1397 ساعت 10:17 ق.ظ | نویسنده: زینب ناب | نظرات

شیرینی پذیرفته شدن مقاله در صبح بهاری

خدایا شکرت. مقاله ام در سازمان IEEE ایالات متحده نمایه شد. ممنونم ازت. امروز اولین روز کاری سال 1397 هست. الان توی اداره هستم. زندگی برام روح و رنگ شادی گرفته.

دوشنبه 28 اسفند 1396 ساعت 09:11 ق.ظ | نویسنده: زینب ناب | نظرات

آخرین روز کاری سال 1396

بالاخره سال پر از فراز و نشیب 1396 هم تمام شد. دستاوردهای این سال تلاش برای آزادی، تسلط نسبی بر احساسات و نفس، دفاع از پایان نامه، فعالیت در محیط کار، کنکور دکتری و دیروز هم انجام پر از استرس و نگرانی یک روزه کارهای فراغت از تحصیل.... خدایا بابت همه چیز ازت ممنونم. دیروز توی اون همه هیاهوی کارهای فارغ التحصیلی و در اوج ناامیدی حضور تو رو احساس کردم. 

شنبه 26 اسفند 1396 ساعت 01:25 ب.ظ | نویسنده: زینب ناب | نظرات

آسیب دیدگی

چشمام پر از اشک شده از دست آدم های این دنیا.

سه شنبه 15 اسفند 1396 ساعت 09:04 ق.ظ | نویسنده: زینب ناب | نظرات

خونه تکونی

این روزها مشغول خونه تکونی برای نوروز هستیم. دیشب تا دیر وقت آشپزخونه رو برای مامان مثل دسته گل کردم. البته فاطمه هم کمک کرد. هنوز فرش ها رو پهن نکردیم. برای عید هم لباس نخریدم. اگه پول داشته باشم جمعه با آبجی ها و زهرا میریم می خریم ایشالا. اومدم اینجا بنویسم و بهت بگم که ببین من به سختی تونستم تو رو اینجا برسونم. من به سختی تونستم روی پای خودم بایستم. از دستش نده خواهش می کنم. مراقبش باش. این من ساده به دست نیومده. ما سختی های زیادی کشیدیم. مراقب منِ خودت باش. صبور باش و محکم. راهی جز این نیست. نکنه با سهل انگاری از دستش بدی. نکنه چند سال دیگه برگردم اینجا و پشیمون باشم خدای نکرده. اومدم بهت بگم امروز روی نقطه خوب و درستی ایستاده ای و ساده به دست نیومده. پس خیلی خیلی مراقب باش.

شنبه 5 اسفند 1396 ساعت 12:01 ب.ظ | نویسنده: زینب ناب | نظرات

تغییر

حدود سه سال پیش مرحوم خانم دکتر عطری اومدن اینجا و از من خواستند دنیامو عوض کنم. از من خواستند که اینجا رو روشن کنم. اما... من سخن ایشون رو اشتباه متوجه شدم. من فکر می کردم که باید ازدواج کنم تا دنیام عوض بشه. مساله رو با مساله پیچیده تری به نام ازدواج عوض کردم. درگیر پیچیدگی اون مساله شدم در حالی که مساله اول که همانا حال ناخوش درونی من بود، به قوت خود باقی موند. گفتم به قوت خود.... نه. خیلی بیشتر و شدیدتر شد. امروز حالم خوبه. حال خوبم ناشی از ازدواج و حضور یک مرد نیست. چون اجازه حضور کسی رو در زندگی نداده ام. اما.... منشا این حال خوب چیه؟ این مهربونی و خوش اخلاقی کم سابقه از کجا اومده؟ به خاطر تموم شدن کنکور سنگین دیروز هست؟! این حال خوب تا کی دوام خواهد داشت؟ تا مساله ی بعدی؟! مطمئن نیستم. فقط مطمئنم که به خاطر حضور یک مرد نیست و این قدم خیلی بزرگی هست. حال من تغییر کرده ولی نه با حضور کسی دیگه. این یعنی درون من تونسته روی پای خودش بایسته امروز. تبریک میگم آنا.

یکشنبه 29 بهمن 1396 ساعت 02:02 ب.ظ | نویسنده: زینب ناب | نظرات

برای چهارمین بار اتفاق افتاد

آنا این آخرین فرصت بود. راحت رو پیدا کن. صبور باش و با ایمان و سر به زیر. پنج روز دیگه آزمون دارم به امید خدا. به امید همون خدایی که این همه سال کنارم بوده و هست.

چهارشنبه 25 بهمن 1396 ساعت 12:58 ب.ظ | نویسنده: زینب ناب | نظرات

روز عشق

عشق تنها یک بار اتفاق می افته و هر نوروز به سراغ آدم میاد. عشق نوروزی است که به سراغ آدم میاد. آخر زمستان میاد و بهار میشه... عشق زیر خاطراتی دفن میشه و هر روز بر قیمتش افزوده میشه. 

چهارشنبه 24 آبان 1396 ساعت 01:18 ب.ظ | نویسنده: زینب ناب | نظرات

برای سومین بار اتفاق افتاد...

برای سومین بار اتفاق افتاد و من به خودم قول داده بودم که اجازه ندم بار چهارمی در کار باشه. باران رفت. گاهی دلتنگش میشم. اما هنوز هم نتونستم کنار بیام. ظرفیتم همینقدر بود. از یک طرف دلم میخواد دلم قرص باشه از اینکه برای همیشه نرفته و از یک طرف هم می دونم در حدی نیستم که با برگشتنش بازهم دلش رو نرنجونم. مثلا همین دیشب بدجوری دلم هواش رو کرده بود. یا حتی پریشب. بگذریم. این روزها گرایش عجیبی در خودم نسبت به رنگ ها احساس می کنم. دنیای شگفت انگیز رنگ و هنر برای من که هیچ پیشینه ای در زمینه هنر ندارم حیرت انگیزه. دریچه ای جدید با رنگ ها و هنر به روی من باز شده. تماشای جهان هستی از دریچه رنگ ها... ناگفته پیداست که زهرا این پنجره رو باز کرد و ذهن کنجکاو من هم به دنبالش رفت. یک پالتوی زرشکی رنگ با کفش چرم و کیف صورتی و شلوار خاکستری... دیشب تا دیر وقت رنگ ها رو کنار هم می گذاشتم و بهترین ترکیب ها رو انتخاب می کردم. امروز مطالعه کردم و دریافتم که چشمهام درست و اصولی این زیبایی رو تشخیص داده بودند. این هم نشانه ای از زیبایی و خلاقیت خداوند هست. برای آمادگی در کنکور دکتری در موسسه ای ثبت نام کرده ام و قرار هست جزوه ها تا چند روز آینده به دستم برسه به امید خدا. در حال مطالعه یک کتاب تاریخ معاصر(پهلوی) هستم و... و فردا هم قراره با مادر بریم کرمان خونه خواهر. یک ست پزشکی اسباب بازی صورتی و یک خرس کوچولو هم برای آمیتیس هدیه خریدم. خدا کنه خوشش بیاد. یک مساله دیگه.... دیروز اولین نوبت مشاوره بود. پنج تا جلسه دیگه باید برم تا این عذاب و رنج تا حد زیادی کاسته بشه. اینها اتفاقات چند روز گذشته بود. راستی فردا فرم اداری جدیدم رو با پالتوی خوشکلم می پوشم خدا کنه خوشکل بشم

1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره سایت

ــــــــــــ زینب ناب ــــــــــــ

آخرین عناوین

یکشنبه 16 اردیبهشت 1397
مثل یک عتیقه ی کهنه

پنجشنبه 13 اردیبهشت 1397
امضای وکالت آزادی

سه شنبه 4 اردیبهشت 1397
اتفاق قابل بازگشت

دوشنبه 3 اردیبهشت 1397
سیبی که حوا چید

شنبه 1 اردیبهشت 1397
پرتو گذرنده

شنبه 1 اردیبهشت 1397
یک مساله ی چند متغیره

پنجشنبه 23 فروردین 1397
مبارزه

دوشنبه 28 اسفند 1396
آخرین روز کاری سال 1396

شنبه 26 اسفند 1396
آسیب دیدگی

سه شنبه 15 اسفند 1396
خونه تکونی

شنبه 5 اسفند 1396
تغییر

چهارشنبه 25 بهمن 1396
روز عشق

چهارشنبه 24 آبان 1396
برای سومین بار اتفاق افتاد...

لیست کامل مطالب سایت

نویسندگان

آمار سایت

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

امکانات سایت