تبلیغات
سایه

سایه

جستجو

مطالب سایت

چهارشنبه 24 آبان 1396 ساعت 01:18 ب.ظ | نویسنده: زینب ناب | نظرات

برای سومین بار اتفاق افتاد...

برای سومین بار اتفاق افتاد و من به خودم قول داده بودم که اجازه ندم بار چهارمی در کار باشه. باران رفت. گاهی دلتنگش میشم. اما هنوز هم نتونستم کنار بیام. ظرفیتم همینقدر بود. از یک طرف دلم میخواد دلم قرص باشه از اینکه برای همیشه نرفته و از یک طرف هم می دونم در حدی نیستم که با برگشتنش بازهم دلش رو نرنجونم. مثلا همین دیشب بدجوری دلم هواش رو کرده بود. یا حتی پریشب. بگذریم. این روزها گرایش عجیبی در خودم نسبت به رنگ ها احساس می کنم. دنیای شگفت انگیز رنگ و هنر برای من که هیچ پیشینه ای در زمینه هنر ندارم حیرت انگیزه. دریچه ای جدید با رنگ ها و هنر به روی من باز شده. تماشای جهان هستی از دریچه رنگ ها... ناگفته پیداست که زهرا این پنجره رو باز کرد و ذهن کنجکاو من هم به دنبالش رفت. یک پالتوی زرشکی رنگ با کفش چرم و کیف صورتی و شلوار خاکستری... دیشب تا دیر وقت رنگ ها رو کنار هم می گذاشتم و بهترین ترکیب ها رو انتخاب می کردم. امروز مطالعه کردم و دریافتم که چشمهام درست و اصولی این زیبایی رو تشخیص داده بودند. این هم نشانه ای از زیبایی و خلاقیت خداوند هست. برای آمادگی در کنکور دکتری در موسسه ای ثبت نام کرده ام و قرار هست جزوه ها تا چند روز آینده به دستم برسه به امید خدا. در حال مطالعه یک کتاب تاریخ معاصر(پهلوی) هستم و... و فردا هم قراره با مادر بریم کرمان خونه خواهر. یک ست پزشکی اسباب بازی صورتی و یک خرس کوچولو هم برای آمیتیس هدیه خریدم. خدا کنه خوشش بیاد. یک مساله دیگه.... دیروز اولین نوبت مشاوره بود. پنج تا جلسه دیگه باید برم تا این عذاب و رنج تا حد زیادی کاسته بشه. اینها اتفاقات چند روز گذشته بود. راستی فردا فرم اداری جدیدم رو با پالتوی خوشکلم می پوشم خدا کنه خوشکل بشم

شنبه 6 آبان 1396 ساعت 12:05 ب.ظ | نویسنده: زینب ناب | نظرات

امضای قرارداد

امروز قرارداد رو امضا کردم. بهم قول دادند کمکم کنند ولی خدایا بدون کمک و خواست تو امکان پذیر نیست. تو خودت به من کمک کن. بخاطر همین اذان ظهر.

چهارشنبه 26 مهر 1396 ساعت 09:01 ق.ظ | نویسنده: زینب ناب | نظرات

آغاز

نمی دونم به چه مجوزی آغاز می کنم. فقط به شدت دلم می خواد اینجا باشم. خودم باشم. اینجا مال منه. کی اجازه داره ازم بگیردش
خدایا من دوباره اینجا رو شروع کردم. تو میدونی چرا و به نام تو هم شروع کردم.
یک پاییز تازه از راه رسیده. یک پاییزی که من دهه سوم زندگیم رو آغاز می کنم و دهه دوم زندگیم رو با تمام فراز و نشیب ها، با تمام اشک ها و زمین خوردن هاش به پایان می رسونم. باید حرفام متفاوت باشه. باید خواسته هام متفاوت باشه. باید از جنس و رنگ دیگه باشه ولی چرا من همچنان نیازهای سرخورده ی دهه دوم رو پیگیری می کنم. چرا ساده ترین نیازهای دهه دوم زندگی هر آدمی برای من شد جز آرزوهای دست نیافتنی. تو چیکار کردی با من دختر. تو چطوری تونستی اینقدر زمین بخوری آخه. دوباره با دو تا دست خالی ابتدای این راه ایستادی که چی بشه. چطوری تونستی بزرگ نشی. تو هنوز هم مکارانه داری من رو فریب میدی زینب.

دوشنبه 20 اردیبهشت 1395 ساعت 12:03 ب.ظ | نویسنده: زینب ناب | نظرات

پایان

پایان

چهارشنبه 15 اردیبهشت 1395 ساعت 12:00 ب.ظ | نویسنده: زینب ناب | نظرات

برای سایه....

تردید.... بی تردید تردید داشتن خیلی چیزها رو به هم میریزه.... و من امروز تردید دارم... نگاه مثبت به آینده؟! منٍ من کجاست؟ اون من که افکارش با این من خیلی تفاوت داشت... من ٍ تنهاییم رو گم کردم.... همون من که اینجا می نوشت.... دلم برای اون من تنگ شده.... دلم برای تنهایی تنگ شده.... دلم برای فکر کردن تنگ شده.... دلم برای غرورم تنگ شده.... برای سایه ای که روی دیوار افتاده و سرش جوری روی سینه اش خم شده که اصلا نمیشه درست تشخیصش داد... ی آفتاب غروب پاییز می خواد که این سایه رو بلند نشون بده. تا بتونم ببینم دقیقا سر سایه ام کجاست و تا اینکه بتونم ببینم هنوز نفس می کشه یا نه....

دوشنبه 23 فروردین 1395 ساعت 09:20 ق.ظ | نویسنده: زینب ناب | نظرات

در زندگی زخمهایی هست...

در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و میتراشد. این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارندو اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند -زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو ها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید.

آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماوراء طبیعی ، این انعکاس سایهء روح که در حالت اغماء و برزخ بین خواب و بیداری جلوه می کند کسی پی خواهد برد؟

من فقط بشرح یکی از این پیش آمدها می پردازم که برای خودم اتفاق افتاده و بقدری مرا تکان داده که هرگز فراموش نخواهم کرد و نشان شوم آن تا زنده ام، از روز ازل تا ابد تا آنجن که خارج از فهم و ادراک بشر است زندگی مرا زهرآلود خواهد کرد- زهرآلود نوشتم، ولی می خواستم بگویم داغ آنرا همیشه با خودم داشته و خواهم داشت.

من سعی خواهم کرد آنچه را که یادم هست، آنچه را که از ارتباط وقایع در نظرم مانده بنویسم، شاید بتوانم راجع بآن یک قضاوت کلی بکنم ؛ نه،فقط اطمینان حاصل بکنم و یا اصلا خودم بتوانم باور بکنم - چون برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند-فقط میترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم- زیرا در طی تجربیات زندگی باین مطلب برخوردم که چه ورطهء هولناکی میان من و دیگران وجود دارد و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگهدارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم ، فقط برای اینست که خودم را به سایه ام معرفی کنم - سایه ای که روی دیوار خمیده و مثل این است که هرچه می نویسم با اشتهای هر چه تمامتر می بلعد -برای اوست که می خواهم آزمایشی بکنم: ببینم شاید بتوانیم یکدیگر را بهتر بشناسیم. چون از زمانی که همهء روابط خودم را با دیگران بریده ام می خواهم خودم را بهتر بشناسم. افکار پوچ!-باشد، ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه می کند - آیا این مردمی که شبیه من هستند، که ظاهرا احتیاجات و هوا و هوس مرا دارند برای گول زدن من نیستند؟ آیا یک مشت سایه نیستند که فقط برای مسخره کردن و گول زدن من بوجود آمده اند؟ آیا آنچه که حس می کنم، می بینم و می سنجم سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟من فقط برای سایهء خودم می نویسم که جلو چراغ به دیوار افتاده است، باید خودم را بهش معرفی بکنم.

صادق هدایت

جمعه 28 اسفند 1394 ساعت 11:16 ب.ظ | نویسنده: زینب ناب | نظرات

بارانم، مادر... حالم خوب نیست...

بارانم، مادر، حالم خوب نیست. کجای کار می لنگه... چرا اینطوری شده؟ امشب واقعا وحشتناک بود... مادر دعام کنید... حالم خوب نیست... 

شنبه 15 اسفند 1394 ساعت 09:01 ب.ظ | نویسنده: زینب ناب | نظرات

شب تاریک و انجام پیمان

امروز کاری رو که باران خواسته بودند انجام دادم. چند دقیقه قبل از غروب خورشید. بعد هم خونه زهرا اینا غذا خوردم. نماز مغرب و عشا رو هم همونجا خوندم. خیلی آروم شدم. بر خلاف دیشب که تا صبح بیدار بودم و گریه کردم. بر خلاف امروز که هزار روز گذشت... من سر در گمم... من آشفته ام و نمیدونم چرا اینطوری شد دیشب. نمیدونم باید چکار کنم... خدایا دستمو بگیر... خدایا خیلی تنهام... ای کاش هیچی نگفته بودم... ای کاش... چرا زندگی من اینقدر پیچیده شده؟

جمعه 7 اسفند 1394 ساعت 12:44 ق.ظ | نویسنده: زینب ناب | نظرات

تو به یک تجدید نظر اساسی نیاز داری و البته رای هم میدهی!

بله. تو به یک تجدید نظر اساسی نیاز داری. مراقب خودت باش. خطر بزرگی در کمین نشسته. آیا تو حاضری با این خطر مواجه بشی؟ آیا پیشگیری در این حد برای تو دشواره؟ میتونی صدای قدم های خطر رو بشنوی؟ سخت زمین خواهی خورد اگر تجدید نظر نکنی.
فردا قراره رای بدیم. من هم رای میدم به امید خدا.
زهرا دیگه نیست. و الان از نیمه شب پاسی گذشته. بیخواب شده ام درست مثل شبهایی که یک امتحان بزرگ در پیش بود

دوشنبه 3 اسفند 1394 ساعت 01:43 ب.ظ | نویسنده: زینب ناب | نظرات

و تو من رو میخوای با ترازوی خودت بسنجی

من خیلی کوچکم و دنیای کوچکتری حتی از خودم دارم. من بلد نیستم فداکاری رو. بلد نیستم مهربونی کردن رو. بلد نیستم اونقدر که تو لازم داری، خوب باشم. من بلد نیستم بانو و تو من رو میخوای با ترازوی خودت بسنجی. با ترازوی تو من و خیلی از آدم های دور و برمون وزنی نداریم. حرفی برای گفتن و ارزشی برای سنجیده شدن نداریم. دنیای تو بزرگه و من حس می کنم زیادی کوچک هستم توی این دنیا. اونقدر کوچک که گم شدم توش. اونقدر کوچک که به چشم تو نمیام و کاری ازم بر نمیاد. بانو تو با همه فرق داری. خیلی فرق داری و تفاوت داشتن، همیشه با درد همراه بوده که اگر اینطور نبود، هیچکس سعی نمی کرد، همرنگ جماعت بشه. زهرا بانو برو... واقعا می خوام که بری... می خوام بدونم کجای زندگیم بودی و کجای زندگیت بودم. اصلا بودن من فرقی به حال تو داشت؟ یا همش من باری بودم به دوش تو؟! چقدر توی این مانتو شلوار سرمه ای امروزت قشنگ شده بودی. مثل ی دختر بچه مدرسه ای ساده و زیبا و دست نیافتنی بودی... گریه ام گرفته زهرا اما می خوام که بری....

چهارشنبه 14 بهمن 1394 ساعت 07:47 ق.ظ | نویسنده: زینب ناب | نظرات

صبح چهارشنبه زمستانی

دیشب خوابهای خوبی ندیدم. احساس خوبی ندارم. هر وقت که احساس خوشبتی می کنم،حتی یک روز هم نمیگذره ازش که دوباره ی چیزی ناراحتم می کنه. امروز جلسه دفاع زهرا هست. مطمئنم پربارترین جلسه ی دفاعی خواهد بود که تا به حال در رشته حسابداری اتفاق افتاده. زهرا خیلی روی حرفهای من حساب نمی کنه حس می کنم. اما من میدونم که پایان نامه زهرا هیچ نقصی نداره. زیر و بم موضوع رو میدونه و هیچ داوری نخواهد توانست سوالی رو ازش بپرسه که نتونه از پسش بر بیاد. مطمئنم امروز خیلی زیباتر از همیشه سر جلسه ی دفاع حاضر میشه و اون وقت چند نفر دیگه به کامل بودن زهرا ایمان میارن. دلم گرفته... امروز باید به امید خدا برای ترم جدید انتخاب واحد کنم. بیشتر مقاله ها و پروژه هامو انجام دادم. فقط یه مقاله و یه پروژه دیگه مونده. از شنبه هم به امید خدا کلاس های ترم جدید شروع میشه. دیروز حالم خیلی خوب بود اما امروز نه... حس خوبی ندارم..... راستی دیروز رفتم پیش آمیتیس. خدای من روز به روز قشنگ تر میشه این بچه. از صمیم قلبم عاشقشم. وقتی که اون دستهای کوچولو و سفید و نرمش رو توی دستهام می گیرم... از نظر من زیباترین موجودی که خداوند خلق کرده آمیتیسه! چرا من اینطوری ام امروز... خدای مهربانم... روح باران و سارا و باقی رفتگان رو شاد کن و مراقب ما باش... مثل همیشه.... دستهامونو بگیر. خیلی تنهام... خدای خوبم منو آروم کن... کمکم کن... علم زهرا رو بر زبانش جاری کن تا امروز بتونه با موفقیت دفاع کنه. اون طوری که لیاقتش رو داره. اون طوری که معتبرترین پایان نامه حسابداری بشه! من نمی خوام از من ناراحت باشی. من نمی خوام ذره ای خلاف فرمان تو قدم بردارم... کاش می تونستم اونطوری باشم که تو می خوای...

شنبه 26 دی 1394 ساعت 01:17 ب.ظ | نویسنده: زینب ناب | نظرات

لینک وبلاگ زهرا


لینک وبلاگ زهرا رو میذارم اینجا تا هر بار که به وبلاگم سر میزنم، حرفهای ساده و بی ریای دختر زیبایی رو بخونم که انسانیت رو به من یاد داد.

چهارشنبه 23 دی 1394 ساعت 10:24 ق.ظ | نویسنده: زینب ناب | نظرات

برای سمیرا

سلام ( البته با اخم!)
خوبی سمیرا خانمی؟ آیدا چطوره؟ چیکارا می کنی؟ پولداری هم عالمی داره ها! البته از اون عالم هایی هست که من فکر نکنم هیچوقت بتونم تجربه اش کنم متاسفانه (آخ... من قول دادم منفی فکر نکنم!) خواهر نازنینم این حرفا چی بود به زهرا زده بودی؟! اون موقع هیچی بهت نگفتم. خواستم ی کم فکر کنم و هر 3 تامون آروم بشیم بعد جواب بدم... خب... چی باید بگم؟! از گذشته بگم؟ از همون روزا که سارا هم بود و با دنیای پاکش اینجا می نوشت و من توی ذهنم یه فرشته تصورش می کردم؟ از همون روزا که زهرا از شماها می گفت و هر روز دلشوره سارا و سمیرا و سامان رو داشت؟ از همون روزا که من اونقدر درگیر غم و غصه هام بودم که متوجه نشدم سارا کی از دنیا رفت و سامان کوچولو چطور رفت و سمیرا خانم چطوری یهو عروس شد و رفت خونه بخت؟ ی روز زهرا اومد به من گفت که می خوام 10 میلیون پول جمع کنم تا فردا... می دونی من چکار کردم؟! خیره به زهرا نگاه کردم و توی دلم به حماقتش و سادگیش خندیدم. با خودم گفتم نمیدونه 10 میلیون دقیقا یعنی چقدر؟ (توی دنیای ما کارمندها جمع کردن 10 میلیون یعنی دست کم به مدت 6، 7 ماه هیچ جا نرفتن و هیچی نخوردن) بی پرده میگم. اگر من بودم و بهم میگفتن باید 10 میلیون پول تا فردا پیدا کنی، هیچ کاری از دستم بر نمی اومد... یعنی فوری واسه خودم توجیه می کردم که این کار برای من غیر ممکنه و ازش می گذشتم... چطور بگم... مثلا اگه واسه خواهرم یا برادرم یا مادرم بود و اونم در شرایطی که می دونستم خودشون نمی تونند اون پول رو جور کنند، میرفتم ماشینم رو می فروختم و باهاش 10 میلیون جور می کردم... فقط این کار ازم بر می اومد و فقط برای اعضای خانواده خودم.... خب اینها رو گفتم که دلیل خنده اون روز من رو بدونی. دو روز گذشت و پرسیدم از زهرا که چی شد... و زهرا گفت درست شد... جورش کردم... آخ اصلا باورم نمی شد... گفتم چجوری؟!! گفت شب تا صبح و شب تا صبح حسابرسی کردم و پولش رو جور کردم... الان دیگه دوستم می تونه، هر دو تا پاشو داشته باشه............... زمان گذشت... و این یکی از مقدماتی بود که من به زهرا ایمان آوردم... به بلندی روحش... به سوادش حتی! یعنی وقتی گفت رتبه 8 شده توی کشور اینقدر از سوادش مطمئن نبودم تا وقتی که اونطوری با کار کردن تونست اون پول رو بدست بیاره. چشماش می سوخت و کار می کرد... زهرا نیاز مالی نداره... اصلا نیاز مالی نداره... یعنی وضعیت مالی خانواده اش خیلی خوبه. اما این ذره ای روی انسانیتش تاثیر نذاشته... وقتی می بینیش فکر نمی کنی که این همه ویژگی های خوب داره... خیلی دختر افتاده ای هست. جوری که من بعضی وقتها از اینکه هیچ ادعایی نداره لجم میگیره. میگم خب بابا ی کم با غرور رفتار کن که بقیه حساب ببرند... اما اون کار خودشو می کنه و آخرش بقیه جذبش میشن... ازش حساب میبرن اما ی جور دیگه... با دلشون ازش حساب میبرن... خب سمیرا خانمی... سرت رو درد نیارم... ی چیزی میگم خودت برو بهش فکر کن هر چی هر چی نتیجه اش بود به من بگو. حرفت رو قبول دارم و دیگه هم درموردش حرف نمی زنم. هیچوقت.
چرا فراموش کردی؟ چرا اون روزها رو فراموش کردی؟ ببین من توی شرایط تو نیستم. شاید تا آخر عمرم هم نتونم ی سفر خارجی درست و حسابی برم... اصلا نمی دونم جو اونجا چطوریه... اصلا نمیدونم خودمم چه شکلی میشم... چون خودمم حافظه خوبی ندارم اصلا و زود وقایع رو فراموش می کنم. فقط میدونم که اگه یه نفر پیدا بشه و راهنماییم کنه، حتما استقبال می کنم... من بلد نیستم راهنماییت کنم فقط یادآوری می کنم و شاید این آخرین فرصتی باشه که یک نفر برای تو یادآوری می کنه... یادآوری نه بخاطر اینکه بخوام روزهای تلخ رو به یاد تو بیارم... بخاطر اینکه موقع صحبت کردن و در کل، زندگی کردن بدونی چه چیزی رو کجا و چطوری بگی... مثل خواهرم دوستت دارم و این اخرین باری بود که من یادآوری کردم....

شنبه 12 دی 1394 ساعت 10:05 ق.ظ | نویسنده: زینب ناب | نظرات

آدم باید سکوت کنه چون آدمها بهشون بر میخوره

آدم نباید هیچی بگه. ادم باید ساکت باشه. آدم باید سکوت کنه چون آدمها بهشون بر می خوره. باید همه چی رو توی دلش حل کنه. توی ذهنش حل کنه. باید همیشه لبخند بزنه و با همه محترمانه رفتار کنه و توی قلبش هیچ حسی بهشون نداشته باشه تا آدمها خوشحال بشن و قبولش کنن و فکر کنن که خیلی ادم خوبیه. ادمها بهشون بر می خوره اگه از غصه هات براشون بگی. اگه سرشون داد بزنی و عیبهای رفتارشون رو بهشون بگی. باید بهشون لبخند بزنی و بگی تو بینظیری و باید پشت اسمشون یه عزیزم و یه جونم بذاری و بعد با لبخند و ریاکارانه کنارشون بمونی و از نگاه کردن توی چشماشون فرار کنی. آدمها این رو ترجیح میدن تا اینکه بخوای رو راست برگردی و توی چشماشون نگاه کنی و همه چیز رو اونجوری که "هست" بهشون بگی. آدمها بهشون بر میخوره و تو هنوز یاد نگرفته ای شبیه آدمها رفتار کنی و تو هنوز تنها بودن رو ترجیح میدی به لبخندهای ریاکارانه و تو هنوز آدم نشده ای... اما یاد میگیری... یاد میگیری که تنها باشی و با آدم ها زندگی کنی و بهشون لبخند بزنی و وانمود کنی که همه چیز خوبه. تو باهوشی و ناخودآگاه یاد میگیری و این دست تو نیست.

چهارشنبه 2 دی 1394 ساعت 12:17 ب.ظ | نویسنده: زینب ناب | نظرات

از برکه به دریا بزن...

از برکه به دریا بزن
تنهایی ات بزرگ شده مرد


رضا کاظمی

1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره سایت

ــــــــــــ زینب ناب ــــــــــــ

آخرین عناوین

چهارشنبه 24 آبان 1396
برای سومین بار اتفاق افتاد...

شنبه 6 آبان 1396
امضای قرارداد

چهارشنبه 26 مهر 1396
آغاز

دوشنبه 20 اردیبهشت 1395
پایان

چهارشنبه 15 اردیبهشت 1395
برای سایه....

دوشنبه 23 فروردین 1395
در زندگی زخمهایی هست...

شنبه 15 اسفند 1394
شب تاریک و انجام پیمان

چهارشنبه 14 بهمن 1394
صبح چهارشنبه زمستانی

شنبه 26 دی 1394
لینک وبلاگ زهرا

چهارشنبه 23 دی 1394
برای سمیرا

چهارشنبه 2 دی 1394
از برکه به دریا بزن...

لیست کامل مطالب سایت

نویسندگان

آمار سایت

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

امکانات سایت